X
تبلیغات
دانشجویان حقوق 89 دانشگاه شیراز
دانشجویان حقوق 89 دانشگاه شیراز
"هنر عدالت آن نيست که همه گناهکاران به مجازات برسند بلکه در آن است که هيچ بيگناهي مجازات نشود " 
قالب وبلاگ
سلام

روزهاي آخر سال به خير

اميدوارم سال ۸۹ سال خوبي بوده باشه

 و  اينكه از همه نويسنده هاي محترم دعوت مي كنم تو اين روزا بيشتر هواي وب رو داشته باشن و همه حداقل يه مطلب نوروزي بنويسن    

با تشكر

[ چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389 ] [ 0:2 ] [ علی مفیدی ]
نام كتاب:‌ سقوط
♦ نويسنده: آلبركامو

♦انتشارات نيلوفر،ترجمه شورانگيز فرخ،چاپ هفتم تابستان 89،قيمت 3500

♦ در مورد كتاب: فكر مي كنم بهترين توصيفي كه در مورد كتاب ارائه شده نوشته ي پشت جلده
".در يكي از ميكده هاي آمستردام،مردي از خود و زندگي خود سخن مي گويد و سقوط تدريجي خود را مرحله به مرحله شرح مي دهد. ژان باتيست كلمانس كه زماني در پاريس وكيل شرافتمند و موفقي بوده، اينك بر گذشته نگاهي هولناك مي افكند و و دروغ و دورويي خود و ديگران را آشكار مي سازد. در اين جهان و در اين زمان هيچ كس نمي تواند خود را بيگناه بداند. "

قسمت هايي از كتاب:‌

يك طرف زيبايي است و طرف ديگر،در هم شكستگان و پايمال شدگان. هر قدر هم اين كار دشوار باشد من مي خواهم به هر دو طرف وفادار بمانم.
من مردي را مي شناختم كه 20 سال از زندگي خود را صرف زني گيج و احمق كرده بود. با اينهمه شبي به اين مطلب پي برد كه هرگز او را دوست نمي داشته است. در حقيقت او گرفتار ملال بود و از اين رو براي خود زندگي مصيبت بار و پردردسري ساخته بود. علت اغلب تعهدات انساني اين است كه بايد حادثه اي روي دهد،ولو بندگي عاري از عشق،ولو جنگ يا مرگ باشد. بنابراين زنده باد مراسم تدفين!


ادامه مطلب
[ پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389 ] [ 19:9 ] [ علی مفیدی ]
 

زندگی

یعنی نا خواسته به دنیا آمدن

مخفیانه گریستن

دیوانه وار عشق ورزید و عاقبت

در حسرت آنچه دل می خواهد و منطق نمی پذیرد

سوختن

[ شنبه چهاردهم اسفند 1389 ] [ 15:2 ] [ فاطمه شیرالی ]
سلام

می خواستم یه مطلب جدید بذارم تو وب ....

 تصمیم گرفتم چند خبر بین المللی باشه که دوستان بتونن تو کلاس دکتر طلایی ازش استفاده کنند.

بقیه اخبار در ادامه مطلب......

 

» مذاکرات آمریکا با ونزوئلا در مورد تحریم‌های ایران

وزارت خارجه آمریکا می‌گوید با ونزوئلا گفت‌وگوهایی در مورد احتمال هرگونه نقض تحریم‌های بین‌المللی علیه ایران انجام داده است.

به گزارش خبرگزاری فرانسه، فیلیپ کراولی، سخنگوی وزارت خارجه آمریکا روز پنجشنبه گفت: «دیپلمات‌های آمریکایی در سرتاسر جهان گفت‌وگو و مذاکرات گسترده‌ای را دنبال می‌کنند و تمامی فعالیت‌های تجاری و مالی به ویژه در بخش انرژی با ایران را زیر نظر دارند.»



بر پایه تحریم‌های کنگره آمریکا که در همسویی با چهارمین قطعنامه تحریمی شورای امنیت علیه ایران صادر شده است، این کشور هر شرکت بین‌المللی را که فرآورده‌های نفتی پالايش شده به ايران صادر کند، تحريم می‌کند و شرکت‌های بين‌المللی که کالا و خدمات برای افزايش توليد بنزين به ايران بفروشند نيز تحريم خواهند شد.



همچنین واسطه‌های نفتی و کسانی که در صادرات بنزين به ايران همکاری کنند نيز در فهرست سیاه خزانه‌داری آمریکا قرار خواهند گرفت.

بقیه اخبار در ادامه مطلب......

منبع: www.zamaneh.ir


ادامه مطلب
[ شنبه چهاردهم اسفند 1389 ] [ 8:40 ] [ علی مفیدی ]
 

سلامی گرم به دوستای گل خودم

 

حقیقتش امروز می خواستم یکی از سوتی هایی رو ترم قبل دادم واستون بگم

خب همه ما اولین بار بود که وارد دانشگاه می شدیم و مسلما با محیط دانشگاه

کاملا اشنا نبودیم

سوتی دادن واسه سال صفری ها مثه اب خوردنهُ یه چیز عادیه.همه یه زمانی سال

صفری بودن و این

مرحله رو پشت سر گذاشتن.

ولی خداییش تو عمرم سوتی به این بزرگی و ضایعی نداده بودم

۳مهر۱۳۸۹اولین روزی بود که می خواستم دانشگاه رفتنُ سرکلاس نشستن و استاد

استاد گفتن و ...و

خیلی چیزهای دیگه رو برای اولین بار تجربه کنم.

اون روز صبح خیلی ذوق زود رفتن سر کلاس رو داشتم.واسه همین هم ساعت۶صبح

 از خواب بیدار شدم

 و با عجله اماده شدم و بدون اینکه صبحونه بخورم واسه رفتن به سرکلاس راه افتادم.

ساعت ۷ از خوابگاه زدم بیرون.خب اون اوایل هم من با کسی اشنا نبودم و کسی رو

نمی شناختم

از خوابگاهمون زدم بیرون . کنار خوابگاه ما فروشگاهیه که چند تا از ب چه ها کنار 

فروشگاه ایستاده

بودند و به نظر می رسید که با هم دوست باشند.

همشون کنار فروشگاه ایستاده بودند.منم کنارشون ایستادم بدون اطلاع ار اینکه دلیل

 ایستادن بچه ها

کنار فروشگاه واسه چیه.فکر می کردم سرویس قراره بیاد دنبالمون.

الان که یادم به اون موقع میاد که چه ضایع منتظر سرویس بودم خنده ام می

گیره.خیلی ضایع بود.

بعد از چند دقیقه بچه ها حرکت کردند به طرف درب خروجی خوابگاه که در اصلی

هست که دیگه وارد

محیط دانشگاه می شیم.بین راه انقدر از این و اون پرس و جو کردم تا شاید یه هم

رشته ای پیدا کنم

ولی .... 

خانمای خوابگاهی می دونن خوابگاه شریعت کجاست.نمی دونم چرا و به چه دلیل

فکر کردم که خوابگاه

شریعت دانشکده شیمیه!!!!!!!!!!!!!  

ترم بوقی بودم دیگه.مسخره ام نکنید. شما خودتون

هم اینجوری

بودید.خلاصه دنبال بچه ها راه افتادم تا اینکه رسیدم به تالار فجر.اینجا بین دو راهی

گیر کرده بودم که باید

برم بالا یا برم پایین!!!!!!!!!!!

سردر گم بودم که خانمی رو دیدم و ازش یوال کردم که دانشکده حقوق

کجاست؟!!!!!!!!!

از اونجایی که صفری بودنم داد می زدُ دختره اول کلی بهم خندید و بعد گفت که باید

برم فلان جا منتظر

سرویس باشم و سرویس که اومد ...............

خوبیش این بود که اون دختره هم رشته حقوق بود ولی سال دوم

خلاصه به هر نحوی که بود به دانشکده حقوقو و علوم سیاسی رسیدم.یه نفس راحت

 کشیدم

ولی خدا رو شکر که واسه پیدا کردن کلاس مشکلی نداشتم و راحت پیداش کردم

اخه جلوی چشمام بود

اولین نفری رو هم که توی کلاس دیدم شبنم فهیمی بود.بدون اینکه حتی سلام بکنم

 ُ نشستم

 

صفری بودن واسه خودش عالمیه.هنوز هم صفری هستیم.ولی خدا رو شکر که دیگه

بوقی نیستیم و

بوقمون رو همون ترم پیش زدیم.

 

 

[ چهارشنبه یازدهم اسفند 1389 ] [ 12:42 ] [ فاطمه شیرالی ]
 

وقتی کسی را دوست دارید...

 

حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود

در کتار او که هستیدُاحساس امنیت می کنید

حتی با شنیدن صدایش ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید

زمانی که در کنارش هستیدُاحساس غرور می کنید

تحمل دوری اش برایتان سخت است

حتی تصور بدون او زیستن برایتان سخت است

برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید

به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید

شیرین ترین لحظات عمرتان ُلحظاتی است که با او گذرانده اید

در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید

 

به راستی دوست داشتن چه زیباست

این طور نیست؟!!!!!!!!!!

 

[ سه شنبه دهم اسفند 1389 ] [ 15:10 ] [ فاطمه شیرالی ]
 

وقتی کسی را دوست دارید...

 

حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود

در کتار او که هستیدُاحساس امنیت می کنید

حتی با شنیدن صدایش ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید

زمانی که در کنارش هستیدُاحساس غرور می کنید

تحمل دوری اش برایتان سخت است

حتی تصور بدون او زیستن برایتان سخت است

برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید

به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید

شیرین ترین لحظات عمرتان ُلحظاتی است که با او گذرانده اید

در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید

 

به راستی دوست داشتن چه زیباست

این طور نیست؟!!!!!!!!!!

 

[ سه شنبه دهم اسفند 1389 ] [ 15:10 ] [ فاطمه شیرالی ]
 
 
 

زمان می گذرد و در انتهای راه می فهمی چقدر حرف نگفته دردل باقی ماند

حرفهایی که می توانست راهی به سوی عشق باشد

حرفهای نا تمامی که در کوچه های بن بست زندگی اسیرند

ناگهان لحظه غربت می رسد و تو در میابی که چقدر زود دیر شده

به تکاپو می افتی ....

در غربت بیابان و در کوچ شبانه پرستوها

در لحظه وصال موج و ساحل دنبال عشق می گردی

دیر شده خیلی دیر...

هر روز دوست داشتن را به فردا می انداختی و حالا می بینی دیگر فردایی وجود ندارد

سالها چشمت را به رویش بسته بودی و نمی دانستی

و یا شاید نمی فهمیدی

امروز حقیقت را باور می کنی....

اما افسوس که زودتر از آنچه فکر می کردی دیر شده...

[ دوشنبه نهم اسفند 1389 ] [ 17:5 ] [ فاطمه شیرالی ]
   

سلام به دوستای حقوقی خودم

 

یک نظر سنجی گذاشتم که بوسیله این نظر سنجی قراره برترین های کلاس رو

مشخص کنیم.

البته این نظر سنجی بیشتر جنبه شوخی و خنده داره  و قصد اهانت به کسی رو

نداریم.

 منصفانه رای بدید...

 

برید ادامه مطلب و لیست رو ببینید و رای بدید.

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه نهم اسفند 1389 ] [ 16:55 ] [ فاطمه شیرالی ]
سلام دوستان ...

 چند روزی بود که داشتم با خودم فکر میکردم که مطلبی در وب بذارم که تا حدودی تازه و جدید و جالب باشه...دیشب داشتم روزنامه ی حوادث رو مطالعه میکردم که به یه معمای پلیسی برخورد کردم ... البته این بار اولم نیست که به چنین مباحث جالبی برخورد میکنم.خودم علاقه ی وافری به مسائل جزایی و کیفری دارم...

در مطلی زیر به یه معمای پلیسی برخورد میکنید که کارشناس امور جزایی با بیان دلایلی ان هم نه به طور مستقیم از ما میخواهد با بیان سه دلیل درست و قانونی قاتل رو مشخص کنیم...

به ۳نفر از دوستانی که در این معمای پلیسی با بیان سه دلیل محکم و قاطع و درست راز قتل را مشخص کنند جوایز نفیسی اهدا میگردد .... این شما و این هم معمای پلیسی:

ساعت ۲بعد از ظهر روز شنبه ۵ ژوئن بود.ابر سیاهی در اسمان لمیده بود و باران ارام میبارید. در این بعد از ظهر زمستانی کمیسر روبرت کات تازه دفتر کارش رو ترک کرده بود و در ترافیک سنگین خیابان گرفتار شده بود که اطلاع یافت حادثه ی تلخی در خیابان برانت نزدیک فروشگاه بزرگ فرستو رخ داده است.بر اساس گزارش اعلام شده که به کمیسر داده شده جسد زن ۲۷ساله ای به نام ژانت کلانل در اپارتمان کشف شده بود.گویا زن جوانی خودکشی کرده است...

کمیسر بلافاصله به طرف خیابان برانت تغییر مسیر داد.در ان بعد از ظهر بارانی خیابان ها بشدت شلوغ و پرترافیک بود.ساعت نزدیک ۰۰/۱۵ بود که کمیسر به محل حادثه رسید. حادثه ی مرگ دلخراش ژانت در طبقه ی سوم از یک اپارتمان چهار طبقه فاصله ی زیادی تا فروشگاه فرستو نداشت...

به دلیل وجود فروشگاه خیابان بسیار شلوغ بود .در مقابل ساختمان ۹۹ که حادثه ی مرگ ژانت در طبقه ی سوم ساختمان اتفاق افتاده بود جمعیت زیادی جمع شده بودند و بجه های نیروی انتطامی از افراد میخواستند که ان محل را خلوت کنند...

اپارتمان ژانت ۵۰متری بود. یک اپارتمان کوچک ولی بسیار زیبا.هر چند که هنوز کارتن هایی از وسایل در گوشه ای از سالن دیده میشد. یک اشپز خونه کوچک یک سالن حدود ۲۴متری و یک اتاق نسبتا بزرگ و سرویس بهداشتی فضای اپارتمان را تشکیل میداد...

یا اینکه اپارتمان کوچک بود اما وسایل گران قیمت مربوط به ان به نحو زیبایی چیده شده بود...در داخل ابارتمان همه چیز منظم و اثری از بهم ریختگی نبود...

دوستان حقوقی خودم اقای کمیسر پس از اینکه اپارتمان رو از نظر گذاراند به اتاق خواب جایی که جسد خانم ژانت در ان قرار داشت. جسد ژانت روی تخت افتاده بود . او یک لباس خواب صورتی بر تن داشت و بدنش متورم شده بود . به نظر میرسد مدت زیادی از زمان وقوع مرگ او می گذرد ....

دوستان تا اینجا اوضاع خوبه؟؟؟؟؟

دکتر اسوات پزشک قانونی معتقد بود که حداقل ۶۰ساعت از زمان وقوع مرگ میگذرد.

صورت ژانت کاملا کبود شده و هیچ اثری از زخم و جراحت بر چهره و بدن او دیده نمی شود...

کمیسر هم به خوبی جسد او را وارسی کرده انگاه به بازرسی از داخل اتاق خواب پرداخت.داخل اتاق خواب هیچ اثری از بهم ریختگی دیده نمی شد...به جز چند کارتون که در ان ور سالن روی هم انباشته شده اند...روی میز عسلی بغل تخت یک قوطی قرص ارام بخش یک لیوان خالی از اب یک بسته سیگار و یک عدد فندک قرمز کوجک یک کیسه ی دارو گوشی تلفن یک کتاب رمان و یک روزنامه به تاریخ ۳ ژانویه دیده میشد...

  کمیسر یکایک اشیای فوق را از نظر گذاراند و سپس به بازرسی بیشتر اتاق پرداخت. در اتاق خواب یک میز کامپیوتر یک کمد و یک تلویزیون کوچک که به دیوار نصب شده بود جلب نظر میکرد...

کمیسر پس از اینکه به دقت همه ی زوایای اتاق را از نظر گذاراند گوش به حرفهای سروان پیتر مندس معاون رئیس کلانتری منطقه داد:

سروان مندس که افسر جوانی بود و مثل بعضی از دوستان همکلاسی خودمون لحن جالبی دارد در گزارش خود گفت:ساعت ۱۱ ظهر بود که مرد جوانی به نام پولارد در حلی که بسیار سراسیمه و اشفته صحبت میکرد با کلانتری تماسش گرفت و اعلام کرد نامزد جوانش خودکشی کرده است.پولارد توضیح داد بعد از ۵ روز که از نامزدش بی خبر بوده وقتی به اپارتمان او امده با جسدش روبه رو شده است...

سروان مندس ادامه داد:بعد از اطلاع از این حادثه بلافاصله در محل حاضر و تحقیقات خود را شروع کردیم. بعد از رویت جسد متوجه شدیم  مدت زیادی از زمان وقوع مرگ زن جوان میگذرد و جسد تقریبا باد کرده بود و بوی تعفن تمام ساختمان را فرا گرفته بود. بلافاصله محل را تحت کنترل گرفته و ماجرا را به پلیس جنایی و پزشکی قانونی اطلاع دادیم. بعد از امدن انها تحقیقات اغاز شد.....

دوستان حقوقی که خسته نشده اند؟؟؟؟اگه خسته نشده اید بریم برا بقیه ماجرا...

وی افزود : شواهد حکایت از ان دارد که ژانت خودکشی کرده است. چرا که هیچگونه اثار بهم ریختگی یا ورود به زور به اپارتمان وجود ندارد و از طرفی بر اساس اظهارات پولارد (نامزد ژانت) ژانت از بیماری رئحی و روانی رنج می برده است.همسایه های مقتول هیچ اشنایی و ارتباطی نسبت به ژانت و نامزدش نداشته اند چرا که ژانت ۲ ژانویه به این مکان امده و در واقع ۳ روز پیش به این اپارتمان اسباب کشی کرده و هیچ کدوم از همسایه ها او را نمیشناسند...

سروان مندس یاداور شد :ژانت در یک مرکز اموزشی به عنوان معلم موسیقی کار میکرده و بر اساس تحقیقات اولیه از همکاران ژانت وی فردی مودب  مهربان و در عین حال حساس بوده است.همواره سرش به کار خودش گرم بوده و رفت و امد زیادی نداشته است. وی قبلا در خیابان میک سکونت داشته و همان طور که عرض کردم صبح روز ۲ ژانویه یه اینجا نقل مکان کرده است. او چند روز از محل کارش مرخصی گرفته بود.ژانت قبلا یک ازدواج ناموفق داشته و بعد از ۳ سال زندگی مشترک از همسزش جدا شده و از ۱۰ ماه پیش با پولارد که تکنیسین یک کارخانه برق است اشنا شده و به نامزدی او درامده است...

کمیسر چند سوال از سروان مندس کرد و انگاه به سراغ پولارد رفت که ارام و بی صدا در گوشه ای نشسته بود.پولارد که مرد جوان قدبلند و خوش قیافه ای هست در حالی که صدایش میلرزید به جناب کمیسر گفت:بیچاره دژانت بشدت دچار بیماری افسردگی شده بود و به دنبال فرصتی مگشت تا خودش را بکشد . بالاخره این کار هم کرد...

امیوارم تا بدین جا خسته نشده باشید...

پولارد در ادامه میگوید :ژانت بعد از جدایی از همسر اولش بشدت دچار بیماری روحی شد. البته ان موقع من او را نمیشناختم . این موضوع را خودش برایم تعریف کرد . و حدود ۱۰ماه پیش با وی در یک فروشگاه اشنا شدم. چند بار هم با هم بیرون رفتیم و نسبت به هم علاقمند شدیم.البته ژانت اصلا خاطره ی خوبی از مردان نداشت و به قول خودش بسیار به مردان بدبین بود و من سعی کردم که نظرش را عوض کنم و تا حدودی هم در این راه موفق شدم و توانستم نظرش را به خودم جلب کنم.ما با هم نامزد شدیم .سعی کردیم با گذشت زمان و پاک شدن خاطره تلخ گذشته با یکدیگر ازدواج کنیم که این حادثه تلخ و دردناک رخ داد.

پولار میگوید:مرگ ژانت برا من بسیار سخت و دشوار است.بشدت به او علاقمند شده بودم و میخواستم با او مدارا و زندگی مشترکی رو اغاز کنم اما مرگ بین ما جدایی انداخت/ او میگوید: البته ژانت روحیات عصبی داشت. او حساس و عصبی بود و در عین حال بهانه گیر. با اینکه خیلی سعی میکردم مطابق میل او باشم اما دائم بهانه میگرفت و به خاطر همین بود که گاهی اوقات بین ما اختلافاتی رخ میداد ...

هفته ی پیش هم بدنبال یکسری بهانه دوباره جار و جنجال به راه انداخت  و قهر کرد.من هم نخواستم مزاحمتی برایش ایجاد کنم . در  واقع به نظرم رسید که به او فرصت دهم و بگذارم راحت باشد.دیگر با اون تماس نگرفتم و هیچ خبری از او نداشتم تا این که امروز بعد از ۵ روز نگرانش شدم.سعی کردم با ژانت تماس بگیرم .نه تلفن همراهش جواب میداد و تلفن اپارتمانش.سرکار هم نرفته بود . تصمیم گرفتم اینجا بیایم و سری به او بزنم.حتی برایش گل و هدیه هم خریدم. هئفم این بود که از دلش دربیاورم. وقتی رسیدم اینجا هر چه زنگ زدم  در را باز نمیکرد . چون خودم کلید داشتم در را باز کردم و وارد اپارتمان شدم . بوی بدی در فضای اپارتمان پیچیده بود . به جستجو پرداختم تا جسد او را در اتاق خوابش پیدا کردم. ژانت خودکشی کرده بود . او با خوردن یک قوطی قرص ارام بخش برا همیشه به زندگی اش پایان داد و مرا تنهتا گذاشت.از این صحنه مبهوت شده بودم بعد از اینکه به خودم امدم با کلانتری تماس گرفتم و مرگ او را اطلاع دادم.

پولارد خاطر نشان کرد که قبلا ازوداج کرده و از همسرش جدا شده و یک پسر ۶ ساله هم دارد.

کمیسر نیم ساعتی از پولارد بازجویی کرد و انگاه انچه را که اتفاق افتاده بود یکبار دیگر مرور کرد و سپس رو به سروان مندس کرد و دستور دستگیری پولارد به جرم قتل عمد ژانت صادر کرد.

 پایان داستان

شما دوست حقوقی با اوردن ۳دلیل محکم و قانونی مبنی بر اینکه پولارد قاتل ژانت میباشد میتوانید یکی از ۳ برنده های ما یاشید

جوایز نفیس در انتظار شماست

پیروز و سربلند در پناه حق

 

[ شنبه هفتم اسفند 1389 ] [ 20:48 ] [ پویا رفیعی پور(وکیل پایه یک دادگستری) ]

شدم با چت اسیر و مبتلایش// شبا پیغام می دادم برایش
به من می گفت هیجده ساله هستم// تو اسمت را بگو، من هاله هستم
بگفتم اسم من هم هست فرهاد// زدست عاشقی صد داد و بیداد
بگفت هاله زموهای کمندش// کمان ِابرو و قد بلندش
بگفت چشمان من خیلی فریباست// زصورت هم نگو البته زیباست
ندیده عاشق زارش شدم من// اسیرش گشته بیمارش شدم من
زبس هرشب به او چت می نمودم// به او من کم کم عادت می نمودم
دراو دیدم تمام آرزوهام// كه باشد همسرواميّد فردام
برای دیدنش بی تاب بودم// زفكرش بي خور و بي خواب بودم
به خود گفتم كه وقت آن رسيده// كه بينم چهره ي آن نور ديده
به او گفتم كه قصدم ديدن توست// زمان ديدن وبوييدن توست
زرويارويي ام او طفره مي رفت// هراسان بود اواز ديدنم سخت
خلاصه راضي اش كردم به اجبار// گرفتم روز بعدش وقت ديدار
رسيد از راه وقت و روز موعود// زدم ازخانه بيرون اندكي زود
چوديدم چهره اش قلبم فروريخت// توگويي اژدهايي برمن آويخت
به جاي هاله ي ناز و فريبا// بديدم زشت رويي بود آنجا
نديدم من اثر از قد رعنا// كمان ِابرو و چشم فريبا
مسن تر بود او از مادر من// بشد صد خاك عالم بر سر من
زترس و وحشتم از هوش رفتم// از آن ماتم كده مدهوش رفتم
به خود چون آمدم ديدم كه اونيست// دگر آن هاله ي بي چشم ورو نيست
به خود لعنت فرستادم كه ديگر// نيابم با چت از بهر خود همسر
بگفتم سرگذشتم را به « جاويد» // به شعر آورد او هم آنچه بشنيد
كه تا گیرند از آن درس عبرت // سرانجامي ندارد قصّه ي چت

[ پنجشنبه پنجم اسفند 1389 ] [ 0:56 ] [ علی مفیدی ]
سلام دوستان عزیز

ممنونم از حضورتون تو برنامه خودتون  خیلی خیلی خوش اومدین 

امیدوارم از برنامه خوشتون اومده باشه.

از دکتر فروغی و دکتر مردانی هم متشکریم که تشریف آوردند.

 دوست داریم بدونیم نظرتون راجع به شب شعری که برگزار شده چیه؟

 

[ چهارشنبه چهارم اسفند 1389 ] [ 14:54 ] [ علی مفیدی ]
سلام

البته به دوستان سپرده بودم اعلام کنن منتها بد ندیدم از این تریبون! هم به همکلاسی ها خبر بدم که جزوه ۲۰ صفحه ای مربوط به کلاس دکتر طلایی رو سپردم مرکز نشر دانشکده و هر کی تمایل داره از اون جا دریافت کنه. این چند صفحه شامل متن لاتین در مورد موضوعات اولیه ی حقوق بین الملل هست.

پ.ن: زمستان همیشه با خودش سرمایی می آره و سستی و رخوتی که تو دلای آدما هم تاثیر می ذاره.خوشحالم که سال ۹۰ با نزدیک شدنش پیام آور پایان زمستان ۸۹ هست.

[ دوشنبه دوم اسفند 1389 ] [ 15:25 ] [ علی مفیدی ]

 

هفده ربیع الاول، سالروز طلوع خورشید پرفروغ آسمان علم الهى و

برگیرنده نقاب از چهره حقایق، امام جعفر صادق علیه السلام را

به همه دوستای عزیزم تبریک میگم

 

 

[ یکشنبه یکم اسفند 1389 ] [ 22:18 ] [ فاطمه شیرالی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِّي مِن لَّدُنكَ سُلْطَانًا نَّصِيرًا (بگو : ای پروردگار من ، مرا به راستی و نيکويی داخل کن و به راستی و نيکويی بيرون بر ، و مرا از جانب خود پيروزی و ياری عطا کن)
با سلام خدمت دانشجویان و دوستان عزیز
وبلاگی که مشاهده می کنید وبلاگ دانشجویان حقوق دانشگاه شیراز می باشد، امیدوارم بتوانیم مطالب مفید و ارزنده ای را به جامعه حقوقی عرضه کنیم.
دوستان محترم می توانند انتقادات،پیشنهادات ... خود را برای ما ارسال کنند.
amineskandarpour@yahoo.com
امکانات وب
  • گارفیلد
  • کورالین